خرید بک لینک
هنوز هم داغمان تازه است.هنوز صدایش در گوشم می پیچد: از سنگ ناله خیزد، وقت وداع یاران.  آنقدر سوزناک گفت که سنگ ترین افراد آن جمع  هم چشمانشان بارانی شد.سرد بود.برف ها را هم زنده به گور کردند آن روز!دومین سالگردت است و وجودم آتش زده. همین که هر از گاهی در خواب مرا در آغوشت می فشاری برایم کا

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

ماهی، جواب فالت رو بگم؟؟بعد از صاف کردن صداش شروع می کنه به خوندن: شما به شدت خیال باف هستی. بیشتر عمر خود را در خیالات سپری می کنید!این گونه شد که بنده خود و اندکی از خیالاتم را لو دادم. مامان هم خواست بیشتر از اون مزرعه که قسمتی از خیالاتمه بدونه و به خیالش بنده تو اون مزرعه با همسرم زندگی می ک

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

درد، بهانه ای بود برای فوران کردن!

+ غافل شدم از او. چند روزیست برایش نمی خوانم. نمی دانستم تا این حد عادت کرده به نوازش هایم!  گل بیچاره ام بی جان شده و من مقصرم.

+ می خوام درمورد شما دوستان خوبم بنویسم  :)  با استفاده از تخیلاتم!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

طبق معمول با بومی بزرگ تر از خودم پا به متروی انقلاب گذاشتم. وقتی در سومین قطار هم جا نشدم، نفس عمیقی کشیده و به انتظار قطار بعدی، بین جمعیت ایستادم. دلم خواست به چشمان آدم ها خیره شوم. نمیدانم دلیل علاقه ام به چشم ها چیست؟! به نقاشی هایم هم که نگاه کنید، با کمی دقت، متوجه وجود چشم خواهید شد!&nb

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

سفره همان سفره بود.همان آدم های همیشگی پای سفره نشسته بودیم.سکوت اما نبود.خنده های از ته دلم،  غم را فراری داد و به سکوت پایان بخشید. شاید هم آن سیب زمینی درسته که در سوپ پنهان شده بود و پیدایش کردم بهانه ای شد برای حرف زدن و خنداندن عزیزانم.با چشمانی که مثل خط شده و لبانش کش آمده، می گوید:

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

امروووووووووووووووووووووووووووز تولد  یکی از دوستای خیلی خیلی خییییییلییییییییییی خوبمه.

سعید جان، تولدت مباااااااااااارک.

آرزو می کنم همیشه و همیشه زندگیت سرشار از آرامش باشه و خنده های کش دااااااااااااار. امیدوارم خوشبختی رو با همه ی وجودت حس کنی  :)

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

فقط و فقط باران ببارد تو باشی و تاریکی و باران.خبری از ستاره ها و ماه هم نباشد!+ با بعضی چیزا که شاید گااااااااااهی وقتا به نظرمون کم هستن و بی ارزش،  میشه خوشبختی رو حس کرد.همین که یه سقفی بالاسرمونه، همین که خانواده داریم، همین که می بینیم و حس می کنیم خیلی چیزارو. همینا خیلی خوبن! خییییی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

چمدانی ندارم. حتی کسی هم نیست که از پشت شیشه ها دور شدنم را تماشا کند و وقتی سر برمی گردانم برایم دستی تکان دهد. کوپه ی خالی، هم خوب است و هم بد. قطار حرکت می کند. چقدر دوست دارم راه افتادن قطار را!  تکان تکان خوردن ها را!با دور شدن از این شهر و آدم هایش، حالم خوش تر می شود انگار.نمی دانم چرا هیچ کس قطار را ترک نمی کند!و من چون پرنده ای می خواهم که پر زنم و به آنجا برسم. به آن جا که بوی زندگی می دهد. از بین همان درخت های کوتاه و بلند دویدم. یک بادبادک کم دارم. هوا جان می دهد برای بادبادک هوا کردن و دنبالش دویدن و خندیدن. اندکی کنار آن باریکه ی آب نشستم. گرسنگی را با بوی نان های ننه برسومه حس می کنم. مدت هاست ندیدمش. قول داده ام از او و تنورش عکسی بگیرم تا روی طاقچه ی خانه ی آجری اش بگذارد. درست کنار آن قاب عکس خالی.مثل همیشه در خانه اش باز است. آنقدر آرام قدم از قدم برمی دارم تا متوجه حضورم نشود. فلش دوربین را هم غیرفعال می کنم و از زوایای مختلف شروع به عکس گرفتن می کنم. اگر پشمالو پارس کنان سمتم نمی آمد و آن طور دمش را تکان نمی داد، ننه برسومه از نان هابش غافل نمی شد و آن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 3:03

در چنین روزی، دخملی  زیبا، مهربان، عزییییییییییییییز دل، دوست داشتنی، با چشمانی سیاه، متولد شد. حال، دخمل کوچولو بانویی 31 ساله شده و در کنار همسر مهربان و عزیزش، در کلبه ای که در آن عشق و مهربانی موج می زند، به خوبی و خوشی زندگی می کنند. مادری دارد نمونه. دلسوز و فداکار. به گمانم آقاجانش مردی متفاوت بوده...روحش شاد.سمیرای نازنینم، گل خوش بو و خوش رو،  بهترین ها را برایت آرزو می کنم. بهترین ها شاید از نظر من، آرامشی تمام نشدنی باشد. سلامتی باشد. لذت از داشته ها بردن و نداشته ها را فراموش کردن. قدر لحظه های با هم بودن را دانستن. عشق را با تمام وجود حس کردن. لمس خوبی ها و زیبایی ها در واقعیت، نه در سیاهی پلک های بسته ات.آرزو می کنم همیشه و همیشه غرق در خوشبختی و آرامش باشی در کنار عزیزانت.تولدت مبارک نازنینم.دوستت دارم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

بعد از تنبلی دیشب و نشستن ظرفا، نتیجه شد صبح زود دست به کار شدن و در حالی که لباسام خیس شدن و ژولی پولی ام، زنگ خونه به صدا دراومد و با خنده ی کش داااااااااار، یه متر پریدم هوا. مامانم با خنده ای کش دارتر از من گفت: بالخره انتظار به سر رسید ماهی! حدس زدیم پسنچی جان پشت در باشه و حدسمون هم درست بود.مانتو و شال به دست پریدم تو آسانسور و همونجور که پایین می رفتم مانتو رو تن کردم.آقای پستچی جان بعد از اندکی نگاه گفت: خانم صبوری؟؟من در حالی که دستمو بردم طرفش و می خواستم به زور اون بسته و ازش بگیرم، گفتم: بله دیگه!پستچی با نگاه خییییییلی بیشتر: ماهی؟ ماهی صبوری؟من با خنده ای کش دار: بلهههههه. ماهی هستم. ماهی صبوری. حالا میشه لطف کنید اون بسته رو بدین که قلبم داره از خوشحالی وایمیسته آقاپستچی جان در حالی که اون چیزی که اسمشو نمیدونم رو میده دستم تا امضا کنم، میگه: چه اسم قشنگی دارین خانم. و چند بار میگه ماهی و به روبه رو خیره میشه.بسته رو که گرفت طرفم می خواستم از خوشحالی جیییییییییییییییییغ بزنم   صدایی از درون گفت: هی ماهی زشته. خودتو جمع کن. الآن همه می فهمن اولین باره پست

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

باید حوری پشت در خانه شان با چادر گل گلی می ماند و دقایقی بعد در آیفون دیده می شد!   با خنده ای کش دااااااااار در را به رویش باز کردم  و گفتم: حوری با چادر گل گلی اومده! باید امروز می آمد و مرا که اندکی ناشکری کردم، به یاد داشته هایم می انداخت. باید از  آن پسر 22 ساله که در آب میوه فروشی کار می کند و در این سن کم ناامید شده از زندگی، می گفت! پسری که نمی داند کجاییست؟ مادرش کیست؟ پدرش کیست؟ دختری او را بزرگ کرده که فقط و فقط دو سال از خودش بزرگتر بوده و حال مدتیست گم شده آن دختر!!!! پسری که همه چیز را تجربه کرده با سن کمش. پسری که خود اعتراف کرد به همه جور خلاف کردنش در گذشته! حال، دور خلاف را خط کشیده به گفته ی خودش. مردی مهربان به او اعتماد کرده و اجازه داده شاگردی اش را کند. مردی که شاید اگر سر راهش سبز نمی شد، پسر غرق می شد در بدبختی هایش!+ دلم تنگ شده برای حرف زدن!  نه یه حرف زدن معمولی !! نه حرف زدن با یه آدم معمولی!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

سال ها پیش در چنین روزی، لادن خانم ما به دنیا اومد و شد یکی یه دونه ی مامان و باباش.یکی یه دونه ی مهربونم، عزییییییییییزدلم، خوشحالم به خاطر این که هنوز آدم های خوبی چون تو، پیدا میشه و خوشحال ترم به خاطر آشنایی با تو.  به خاطر همیشه بودنت کنارم. باید خداروشکر کنم به خاطرخلق تویی که سرشار از خوبی و مهربونی هستی. تویی که خیلی وقتا با حرفات، وجودم رو سرشار از آرامش کردی. از راه دور همچین کاری رو کردن سخته هااااا ولی تو تونستی و من ممنونم ازت.برات هر چی که خوبه رو آرزو می کنم. آرامشی تمام نشدنی، سلامتی، رسیدن به همه  ی آرزوهای قشنگت که میدونم تو یه دفترچه برای خودت می نویسی. خوشبخت باشی، آنقدر که با تمام وجود حس کنی خوشبختی را. زندگی کن! منظورم از زندگی کردن، روزها را سپری کردن نیست. نازننیم، تولدت مبارک.دوستت دارم.میگم که چقده تو این ماه تولد داریمااااااا. لادن مهربونمون، سمیرای عزیزمون، باران خانم گل، آبجی بزرگه  ی خودم. دیگه کی اسفندیه؟؟ چرا یادم نمیاد؟+ دوستان، چند روزیه مادر عزیزم حال خوبی نداره. از شما مهربونا می خوام خواهش کنم براش دعا کنید. دنیا رو سرم خراب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

می گوید که ای کاش در مغازه ها " جان  " هم می فروختند!

می گوید که جان می خواهد!!

چطور باید جان داد؟ نمی دانم!


+ اینم یه فیلم کوتاه از آوش خان خوش خنده :)

http://www.namasha.com/v/Z8SskbGX

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

انگشتانم تند و تند به کیبورد ضربه می زنند و اطلاعاتم در صفحه ای تایپ می شود. نام. نام خانوادگی. شماره شناسنامه و....دومین جایی است که به اسم شناسنامه ایم فرم پر می کنم و نامم ماهی نیست. صفحه ای باز می شود: مائده خوش آمدید!می خندم و بعد هم حس می کنم خیسی گونه هایم را. انگارکه چیزی در دلم فرو می ریزد. اندکی هم ترس به جانم افتاده انگار!مشغول قالب زدن شیرینی هایش است. نمیدانم چطور جمله بندی کنم. شروع به شکستن انگشتانم می کنم.می گویم: من یه کاری کردم.نگاهی می اندازد و می گوید: مربوط به وبلاگته؟ یا خانم sh ؟ یا...نمیدانم. بگو.بی آن که نگاهش کنم با خنده می گویم: هیچ کدام!  اهدای عضو. فرم پر کردم و باید برم کارت اهدای عضوم رو بگیرم. نمی خوام مامان بدونه.می گوید:هیچ میدونی  اگه مامان بفهمه چی میشه؟؟انگشت نشکسته ای باقی نمانده و همان طور که انگشتانم را خم می کنم می گویم: گفتم که نمی خوام بفهمه.چشم غره می رود و دیگر نگاهم نمی کند.اما دقایقی بعد که در حال انتخاب بزرگترین شیرینی ام، سنگینی نگاهش رو حس می کنم. بعد هم هردویمان می خندیم. مامان هم می خنده. بینی کوچولوش که به خاطر گریه ی چن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

صفحه بندی